مدتها پیش، شیر پیری درجنگلی زندگی میکرد. او خیلی ضعیف شده بود و دیگر توان شکار نداشت. او فکر کرد، من باید برای شکار و به دست آوردن غذایم فکری کنم وگرنه از گرسنگی میمیرم.
شیر فکر کرد و شغال را صدا زد و به داخل لانهاش برد. شیر به شغال گفت: تو داناترین حیوان در قلمرو من هستی. میخواهم تو از امروز به بعد کارهای من را انجام دهی. و اگر بتوانی چند حیوان را فریب دهی تا به این جا بیایند، من آنها را میکشم و هر دوی ما میتوانیم غذای خوشمزهای بخوریم.
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.